
من نگینِ سبز هستم. این اسمی ست که برایِ خودم ساخته ام ( سبزش را!) و اینها مجموعه ای از سیال هایِ ذهنم می باشند.سیال هایی که تا به اینجا دوست داشتم بیرون از ذهنم باشند و نفس بکشند؛ تا زمانی که نخواهم و بگذارم همان جا، در ذهنم بمانند و زندگی کنند.اندازه ی جهانم؛ به نگاهم است. به مانند گیاه وصلم به خاک. به زمین وصلم ؛ برای سبز شدن. هستم برای ثبت. زندگی ام؛ مجموعه ای از قاب هاست. قاب ها را باید ثبت کرد.هر قاب؛ یک قصه.
برچسب:
نویسنده: اشکان رستمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان رستمیان
تخریب کردن سخت است، اما تمام خواهد شد.
در مرحلهٔ تخریب:
تثبیتِ عاداتِ : عضو شدن در باشگاه پنج صبحی ها _ یوگا _ رفتار ها ( یاما و نیاما )
و با صلحِ خود و روزگار ، با دیگران؛
دستِ صلح بده.
برچسب:
نویسنده: اشکان رستمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان رستمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان رستمیان
دستمال خیس است.ردی از میم و میم که در اتاقم جایش گذاشته اند.قلبم جمع می شود.گلو بسته می شود از حجم حس ها.اهنگی ترکی پخش می کنم. غمش با من است.تنها وجه مشترک.دلم می خواهد هیچ وقت زمستان نیاید. دلم می خواهد تا به ابد این هوا و حس باشد.خوشحالی و آواز پرنده ها ، خوشحالی و لذت من است.نسیم نیست. چیزی فرا تر از نسیم است. ردش آنقدر لطیف و نرم است که نمی توانم باور کنم این هوا و این لحظه و این زنده بودن را.چشمانم را می خواهم تا باور این حس را ببینم. بدنم را می خواهم تا لمسش کنم.
این حرکت و حس فرا است.
برچسب:
نویسنده: اشکان رستمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان رستمیان
برچسب:
نویسنده: اشکان رستمیان